تبليغاتX
گندم

دیگه ترم آخر دانشگاه رسیده بودم و هیچ برنامه دیگه ای برا آینده نداشتم از کار هم که خوشم نمی اومد فقط دوست داشتم خونه بمونم و تلافی همه روزهایی که درس خوندم در بیارم، اون روزها یه حس عجیبی داشتم منظورم اون روزهایی که دانشگاه رو تموم کرده بودم، حسی که برام خواستگار میاد مخصوصا که بعد از عید نوروز فروردین ماه ۲ تا خواستگار اومد که یکیشون بابا رد کرد و یکیشون هم خودم با هزار بدبختی و دردسر رد کردم همه راضی بودن غیر از من، تا چند روز تو اتاق خودمو زندانی کردم بدترین ثانیه های عمرم رو گذروندم، هیچوقت اونجور مصمم، جلو بابام نایستاده بودم، هر چی گفت آره من گفتم نه، تا 1 ماه بابا باهام قهر بود ولی بلاخره خوب شد و خدا رو شکر اون روزها گذشتن.

برگردم به شهریور ماه، عصر روز جمعه ای که باز هم طبق معمول تنهایی رو به خانواده بودن ترجیح داده بودم و خلوت کرده بودم یهو صدای زنگ تلفن اومد بخدا یهو دلم ریخت و تپش قلبم زیاد شد فقط گوشم رو تیز کردم ببینم کیه، یهو دیدم مامان احوالپرسی گرم کرد و پنج دقیقه ای حرفش رو تموم کرد از اتاق پریدم بیرون ببینم کیه، مامان گفت فلانیه و گفته خونه هستین من دارم میام خونتون، همینکه گفت فلانیه، سریع فهمیدم که برا چی میخواد بیاد، قلبم داشت میومد توی دهنم، بلاخره اومد و با مامان حرف زد وقتی مامان به من گفت نظرش خواست هیچی نگفتم فقط سکوت کردم من که برا بقیه اینقدر پرخاشگری می کردم و صد عیب می تراشیدم برا این ساکت شدم اینجا بود که معنی قسمت رو فهمیدم هیچوقت فکر نمی کردم که اون بیاد خواستگاریم، از بچگی با هم بزرگ شدیم  ۲۴ سال با هم بزرگ شدیم، با هم مهدکودک می رفتیم با هم دعوا می کردیم حتی یه بار تو 5 سالگیش من به باباش کتکش دادم، ده ها مرتبه همو می دیدیم و از کنار هم بی احساس رد می شدیم یه سلام علیک معمولی می کردیم  حتی خیلی وقت ها من از همین سلام علیک کردن در می رفتم و تظاهر می کردم که ندیدمش، خیلی وقتها سنگینی نگاهش رو حس می کردم ترمز زدن هاش برا سلام علیک کردن باهام رو می فهمیدم اما می گفتم نه، محاله، من دارم اشتباه فکر می کنم، اما برعکس چیزی بود که درست حدس زده بودم، هیچ ذره ای بهش علاقه نداشتم همیشه خیلی جدی دیدمش، خیلی کم دیده بودم بخنده، روز اولی که قرار شد با هم حرف بزنیم با یه شخصیتی مخالف اون شخصیتی که تو ذهنم ازش ساخته بودم مواجه شدم، خیلی شوخ طبع و احساساتی، خلاصه مراسم نامزدی گرفتیم و نامزد شدیم. یه اختلافات کوچیکی با هم داریم که اونم با همت همدیگه و به لطف خدا حل میشه.

هر چند که نامزدم و دوران نامزدیم خوب بود باز هم یه دلهره همیشگی داشتم که از ۳ سال پیش شروع شده بود و تو این ۳ سال فکر کردن بهش رنجم می داد و برام یه کابوس شده بود، که اونم چند وقته پیش به لطف خدا حل شد، در حقیقت معجزه شد هنوز هم برام غیر قابل باوره، معجزه خدا رو هیچوقت فراموش نمی کنم، در حقیقت فهمیدم که اشتباه فکر می کردم و برا هیچ حرص می خوردم حتما حکمتی داشته که باید بعد از سه سال این رو بفهمم، اگر تا آخر عمرم هم خدا رو شکر کنم بازم کمه، بهترین حس اینه بدونی زمانی که داشتی با خدات حرف می زدی دعاهات رو می شنیده و همه آرزوهات رو برآورده کرده، خیلی به خدا مدیونم. خیلی دوستش دارم. خدایا شکرت شکرت شکرت

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 22:52  توسط مهسا  | 

جواب یکی از دوستان:هر چند می دونم شاید دیگه به وبلاگم سر نزنه

سلام(با اینکه میدونم شاید جوابی هم نشنوم)
درسته با این تعداد روزی که از تولدت گذشته نمیشه گفت تولدت مبارک
ولی حداقل میتونم شناسنامه گرفتنت رو بهت تبریک بگم نه?!

اولا سلام، تا حالا هیچوقت هیچ سلامی رو بی جواب نگذاشتم، پس سلام

دوما به نظرمن تا یک سال برا تبریک گفتن تولد وقت هست، مهم تبریک گفتنه، دیگه زمان گفتنش فرقی نداره، ممنون از تبریکت

درسته اون روزها برا فراموش کردنت خیلی سختی کشیدم، اما بدترین راست از قشنگترین دروغ، بهتره، اگر دلیل رفتنت سواستفاده نکردن بود اگر بهم می گفتی خیلی بهتر از دروغ گفتن و نقش بازی کردن بود، نمی دونم شایدم الان دارم می گم شاید اگر راستش رو می گفتی من نمی ذاشتم اون موقع برا هردومون سختتر می شد در ضمن آقا پوریا! یک تشکر بهت بدهکارم، مرسی که رفتی و فقط فقط به دلم زخم زدی، فقط قولات آتیشم زد نه چیز دیگه، در هر صورت مرسی که بهم سر زدی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:59  توسط مهسا  | 

باورم نمیشه، بعد از گذشت چند روز هنوز باورش نکردم، وای که چقدر خدا مهربونه، باورم نمیشه این همه گریه های شبانه ام الکی بوده، 3 سال برا هیچ و پوچ حرص خوردم و ناله زدم و به این و اون حسرت خوردم،  باورم نمیشه چیزی که بزرگترین دغدغه زندگیم بود به این راحتی حل شده باشه، نمی دونم حکمتش چی بوده ولی اگر تا آخر عمرم هر چی خدا رو شکر کنم کمه، دیگه هیچ دغدغه و ترسی ندارم، اینا همه لطف خدا هستن ممنونتم خدا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:58  توسط مهسا  | 

بلاخره محرم اومد از اولی که نامزد کرده ام از این ماه ترسیدم خیلی دلهره دارم از همه می خوام که دعام کنن. فقط با دعا کردن مشکلم حل میشه التماس دعا.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:43  توسط مهسا  | 

نمی دونم چرا امشب اینقد دلم گرفته، یه بغض سنگینی گلوم رو فشار می ده و نمی تونم کاری کنم، گهگاهی اشکی می ریزم و از ترس مامان که بیاد تو اتاقم پاکشون می کنم، نمی دونم برا کدوم دردم دارم اشک می ریزم،حس می کنم هیچکس به اندازه من غم نداره، خیلی سخته بهترین همدرد رو داشته باشی اما نتونی بزرگترین دردت رو بهش بگی، سخته بهش نشون بدی که آرامش خیال داری ولی شبا تا نیمه شب بیدار باشی و فکر کنی ،منظورم از بزرگترین همدرد نامزدمه، فعلا در دوران نامزدی به سر می برم، به نظر من، پراسترس ترین دوران زندگی هر آدم، دوران نامزدیه، مثل دروان برزخ می مونه، نه مجردی نه متأهل، هزار تا فکرم میاد سراغت، فقط امیدم به خداست، التماس دعا.

هر چند دیگه تصمیم نداشتم این وبلاگ رو آپ کنم اما یهو دلم هوس کرد این رو بندازم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 21:9  توسط مهسا  | 

هر چیزی یه پایانی داره حتی اون چیزایی که بودنشون برات عادت شده، دوران صبح زود بیدار شدن، نظم و انضباط ویژه، پیدا کردن دوستان جدید، در دل کردن با دیگران و سنگ صبور شدن برا دیگران، دیدن هر روزه دوستان و سر کردن با هم سن و سال های خودت، بــــــــــــــله!!! بلاخره درس منم تموم شد بعد از 16 سال باید با کتاب و درس خوندن خداحافظی کنم، طول این مدت چه دوستانی که پیدا کردم، چه چیزا که یاد گرفتم، چه روزهایی که خندیدم و چه روزهایی که گریه کردم الان که فکر می کنم تک تک روزهاش شیرین بود، از روز اول مدرسه که اینقد خوشم اومده بود که دوست نداشتم برم خونه یا اول مهر هر سال که شوق خاص خودش رو داشتم شبش از ذوق خوابم نمی برد، چه روزهایی که به خاطر نمره جایزه گرفتم،  یادمه سال چهارم دبستان باید بیست تا نمره 20 متوالی از درس املا می گرفتیم تا بهمون جایزه بدن و از تو کلاس فقط من تونستم جایزه بگیرم، یه چیز دیگه از دبستان یادمه اینه که سر یه چی معلمم دعوام کرد،  منم سریع زدم زیر گریه و از کلاس دویدم بیرون و به سرعت سمت سالن رفتم و روزنامه دیواری که خودم درستش کرده بودم و تازه همون صبحش نصبش کرده بودم پاره اش کردم یادمه یه بارم کتک خوردم اونم معلم کلاس پنجم یه پس گردنی بهم زد درد نداشت ولی کلی گریه کردم،

دوران دبیرستان هم جدا از شیطنت های نوجوانی خیلی عالی بود، خیلی بچه مثبت بودم غیر از راه مدرسه و خونه، هیچ جا نمی رفتم، اینقد خرخونی می کـــــــــــــــردم که الان یادم میاد حالم به هم می خوره، چقدر نمره برام اهمیت داشت، اینقدر برا نمره گریه می کـــــــردم، یه لحظه ای که بعد از گذشت 8 سال با تمام جزئیاتش دقیق یادم مونده اینه که، سال دوم دبیرستان بودم و معلم شیمی برگه امتحانی ترم اول رو بهم داد، تا دیدم 16.5 شدم شروع به گریه کردم و حالم بد شد، معلمم اومد بالای سرم و با تعجب بهم نگاه کرد و با یه لحن خاص و چهره در هم و برهم، بهم گفت ببین دخترم هنوز اینقدر باید تو زندگی ذجر بکشی و کمرت زیر بلاهای روزگار خم بشه  که دیگه این چند نمره یه درس بی ارزش در برابرش هیچه هیچه، اون روز اصلا نفهمیدم چی داره می گه و معنیش رو نفهمیدم، اما حالا بعد از چند سال دقیقا همینجور شده و جالبه هنوزم در برابر مشکلاتم سلاحی غیر از گریه پیدا نکردم، بگذریم

دوران دانشگاه هم که بهترین بهترین دوران زندگی هر کس است، تک تک ساعت هاش خاطره سازه، حاضر جوابی ها، زبون ریختن ها، سر به سر استادها گذاشتن، پرسیدن چیزهایی که بلد نیستن، تقلب کردن ها، جای همدیگه امتحان دادن( البته برا امتحانا عملی)، کنسل کردن امتحانا، سر و کله زدن با نگهبان سر در دانشگاه و گاهی در رفتن، خندیدن های سر کلاس که همیشه صدای خنده من از همه بلندتر بود و بچه مذهبی های کلاس بهم چشم غره می رفتن، پر از تجربه، پر از صمیمیت، عشق، با بچه های شهرهای دور آشنا شدن، مخصوصا کلاس ما که همشون national بودن، بچه تبریز، کردستان، شهرکرد، لرستان، مشهد، شیراز، یزد، بوشهر، اهواز، سبزوار، رودبار و.... . جیم زدن سر کلاس ها از همه باحال تر بود، یادمه یه درس داشتم که استادش تو این فازا نبود، همیشه اول کلاس حضور غیاب می کرد منم همیشه رو نزدیک ترین صندلی ها به درب خروجی می نشستم، به محض اینکه اسمم رو می خوند و حاضریم رو می زد هنوز حضور غیابش تموم نشده بود، از کلاس می زدم بیرون، فقط جلسه اول و آخرش رو کامل سر کلاس بودم.

بلوتوث بازی، هندزفری گذاشتن و آهنگ گوش کردن سر کلاس هم برا خودش چه شور و حالی داشت، شرکت در همایش ها، جشن ها، سخنرانی ها هم عالی بود، هر چند بعضی وقت ها برا پذیراییشون می رفتیم، دیدن فیلم ها در جمع دانشجویی هم بدجور حال می داد، در طول تماشای فیلم هیچکس به محتوا و داستان فیلم توجهی نمی کرد همه توجه ها به این بود که چه حرفی می زدن که اگر خلاف دختراست پسرها سوت و دست بزنن و اگر ضد پسرهاست دخترها اینکار رو کنن.

طول ترم هیچی درس نمی خوندم ترم های اول فکر می کردم که نمره مهم است و زیاد درس می خوندم اما هر چقدر که به ترم های بالاتر رسیدم فهمیدم که دانشجو یعنی فقط شب امتحان درس خوندن، خلاصه در طول ترم اصلا درس نمی خوندم در عوض شب امتحان و در فرجه ها جونم در می رفت، نگاه کردن نمره ها هم استرس خاص خودش رو داشت ولی خدا رو شکر در تمام دوران تحصیلم هیچ واحدی رو نیفتم، همه رو پاس کردم، یه دونه نمره  داشتم که اونم از درس فلسفه 1 بود که ترم چهارم بودم، چون حالم از فلسفه به هم می خورد سر جلسه مغزم قفل کرد و برگه ام رو سفید تحویل استاد دادم و بعد از امتحان اینقدر پیشش رفتم و زبون ریختم و مخ زدم تا منو پاس کرد.

فردا آخرین امتحانم هست، باروم نمیشد یه روز از تموم شدن دانشگام اینقدر دلم بگیره، فردا قراره جشن فارغ التحصیلی بگیرن، مطمئنم از اول تا آخرش گریه می کنم، آخه دل کردن از بچه ها برام خیلی سخته، سخت تر اونه که دیگه تا آخر عمرم نمی بینمشون، اونا کجا و من کجا، داشتم آهنگ گوش می کردم یهو این آهنگ اشکم رو در آورد....

لحظـــه هـــا را، با تو بودن؛ در نگــــاه تو شکفتن؛ حس عشقـــــو در تو دیدن؛ مثه رویــــای تو خوابـــه؛ با تو رفتن؛ با تو بودن، مثه قصــــــه تو رو خوندن؛ تا همیشه تو رو خــــواستن، مثه تشنگی به آبه، اگه چشمات منو می خواست، تو نگاه تو می مردم، اگه دستات مال من بود، جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی، دیگه از یاد نمی بردم اگه با من تو می موندی، غم دنیا رو می بردم، بی تو! اما سر سپردن  بی تو و عشق تو بودن، توغبار جاده بودن، بی تو خوبه من محــــاله بی تو حتـــی زنده بودن بی هدف نفس کشیــــدن تا ابد تو رو ندیــــــدن واسه من رنج و عذابـــــــه، اگه چشمات منو می خـــــواست  تو نگاه تو می مـــردم اگه دستات مـــــال من بود جون به دستات می سپـــردم......

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 22:48  توسط مهسا  | 

بعضی وقتا یه اتفاقاتی میفته که از کنارشون خیلی عادی رد می شی و اصلا فکر نمی کنی که همین کارای به ظاهر کوچیک تو رو داره به یه سمتی می کشونه بعضی وقتا سمت خوبی و بعضی وقتا بدی، درست مثه من، حدود دو سال و نیم پیش بود که تو دانشگاه سر کلاس نشسته بودیم و طبق معمول کلاس برام خسته کننده بود به حرفای استاد هم گوش نمی دادم یهو گوشی رو در آوردم و تصمیم گرفتم بلوتوث بازی کنم وقتی که سرچ کردم دیدم فقط یه بلوتوث روشن آورد که اسم بلوتوثش رو شماره اش گذاشته بود، با دوستم شرط بستم که پسره بلاخره زنگ زدم براش ثابت کردم ، خلاصه شب همون روز زنگ زدنش شروع شد و بعد از کلی زنگ زدن جوابش دادم وبراش دلیل آوردم که هیچ قصدی نداشتم و نمی خوام دوست شم و اونم گفت که شاعره و یه وبلاگ داره و دوست داره درباره شعرهاش نظر بدم، خلاصه آدرس وبلاگش داد و من برا اولین بار فهمیدم وبلاگ چیه و با محیطش آشنا شدم و خیلی خوشم اومد. تصمیم گرفتم که منم یه وبلاگ بسازم و ساختم. داستان زندگیم رو توش نوشتم خیلی ها سر می زدن و برام کامنت می ذاشتن، اما درست همون وقتی که سر دو راهی قرار گرفته بودم و خوب رو از بد تشخیص نمی دادم، و بد، بدیش رو برام از دست داده بود، یه نفر یه کامنت برام گذاشت، از میان همه اون کامنت ها حرفای اون برام تکان دهنده بود، حرفاش خیلی خیلی متفاوت از دیگران بود، کار هر روزم شد نظر دادن بهش، حرفاش آنچنان روم تأثیر گذاشت که زندگیم رو دگرگون کرد، نه تنها زندگیم که عقاید، رفتار و آینده ام رو هم دگرگون کرد تو زندگیم از هیچکس به اندازه اون الگو نگرفتم و هیچکس نتونسته تا این حد روم تأثیر بذاره تمام حرفاش، تک تک جمله هاش مسیرم رو عوض کرد و خدایی رو بهم نشون داد که حسش نمی کردم، حالا تنها کسی رو که دارم اونه، تنها کسی که کاملا بهش اطمینان دارم و تنها کسی که "دوستت دارم" هاش رو باور دارم و توی این سه سال حتی کوچیکترین بدی ازش ندیدم، غیر از لطف و محبت، از خدا ممنونم که اون رو سر راهم قرار داد شاید اگر اون روز دوستم باهام شرط بندی نمی کرد من هیچوقت به هیچ وبلاگی نمیومدم و با گلم آشنا نمی شدم و معلوم نبود تا الان چه بلاهایی سرم اومده بود. خدایا ممنونم که همیشه کمکمون می کنی و ما از کنارشون ساده رد میشیم، ممنونم خدا جونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 22:44  توسط مهسا  | 

چقدر سخته که آدم سر دو راهی قرار بگیره، ولی اون موقعی سخت تر میشه که هر دو تاشون رو بخوای و وجود هر دو تا با هم امکان نداشته باشه و سرنوشتت به این انتخابت بستگی داشته باشه و بترسی که نکنه پشیمون بشی و بعدها حسرت این موقع رو بخوری که هنوز دست به انتخاب نزدی 

خدایا هیچ دعایی نمی کنم، فقط می گم که هر چی خیرم هسته پیش بیاد، هر چی خودت برام مقرر کردی به هر چی تو بخوای راضی ام، خدا جونم، تنها کس من دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 23:28  توسط مهسا  | 

امروز از اون روزهایی بود که برا همیشه تو ذهنم می مونه، باغ شازده ماهان هم جز اون جاهایی شد که برام خاطره های زیادی رو تداعی می کنه، اما من از اون دسته آدمایی هستم که حتی وقتی یاد خاطرات خوشم هم میفتم، ناراحت میشم که دیگه اون روزا تکرار نمیشن، دیگه اون آدما رو هیچوقت نمیشه دید و دور هم جمع شد و خاطره آفرید.

امروز بهترین روز عمرم بود، تا حالا هیچوقت تو عمرم اینقدر شیطنت نکرده بودم، اینقدر نخندیده بودم، امروز بیخیال همه غم هام و دغدغه های فکریم شدم و زدم به بیخیالی، بعد از 2 سال تازه فهمیدم چقدر بچه ها کلاسمون گل بودن. خیلی دیر همو شناختیم تک تکشون رو دوست دارم و از ته دلم برای همشون آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم. اندازه یه دنیا دوستشون دارم......

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 21:27  توسط مهسا  | 

"بیشتر مردم می ترسند چیزی بخواهند و وقتی عاقبت چیزی می خواهند به اندازه کافی اصرار نمی ورزند . این خطاست"

"اگر می خواهی در زندگی موفق شوی باید مطمئن باشی که حق انتخاب نداری .باید پشتت را به دیوار بچسبانی. اشخاصی که در دست به خطر زدن تردید میکنند و از آن احتراز می جویند زیرا همه امکانات را در اختیار ندارند هرگز به جایی نمیرسند.دلیلش ساده است. وقتی همه درهای خروجی را به روی خودت می بندی و پشتت را به دیوار می چسبانی همه قدرتهای درونت را به تحرک وا می داری."

"راه کسب ایمان از طریق تکرار کلام است.کلام دارای اقتدار مطلق است."

"اقتدار نفوذ کلام چنان عظیم است که حتی لازم نیست حقیقت داشته باشد تا بر مردم تآثیر کند . وقتی تخیل و منطق با یکدیگر در تضادند همواره تخیل پیروز می شود "

"جهان چیزی جز بازتاب ضمیر درونت نیست . راز دوگانه دولت راستین : عشق به هر آنچه می کنی و عشق به دیگران."

"دویدن از بی پولی به آسانی می تواند به وسواس بدل شود و نگذارد از زندگی کام بجویی . چه سود اگر آدمی همه جهان را به دست آورد اما روحش را از دست بدهد؟ پول خادمی بی همتا اما اربابی مستبد است"

"آنان که هیچگاه از آنچه می کنند به راستی لذت نمی برند یا آنان که از رویاهای خود دست کشیده اند به گروه مردگان زنده متعلقند."

"نبوغ یعنی به انجام رساندن آنچا از آن لذت می برید . هر روز باید چنان زندگی کنی که گویی آخرین روز زندگی توست . "

"نباید با این احساس مهیب بمیری که ترسهایت عظیمتر از رویاهایت بود و هیچگاه درنیافتی که به راستی از چه لذت می بری."

"به محض اینکه بتوانم ارباب تقریرم باشم قادر به انجام هر کار خواهم بود ."

"بیشتر مردم مانند افرادی که در خواب راه می روند پیوسته در سراسر زندگی حواسشان پرت است . براستی چیز ها یا افرادی را که ملاقات میکنند نمی بینند و به گونه ای زندگی می کنند که گویی خواب هستند . هرگز در زمان حال زندگی نمی کنند . ذهنشان از خطا ها و شکستهایشان و از ترسهای آینده آکنده است . "

" گل سرخ مظهر زندگی است و خارهایش نمایانگر راه تجربه اند : آزمون ها و محنت هایی که هر یک از ما باید برای فهم زیبایی راستین هستی تاب آوریم."

"همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین دیگر ابری نیست.اگر زندگیت ابری است به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است. "

"اوضاع و شرایط بیرونی همواره بازتاب حالت ذهنی و درونیترین اعتقاد توست.نگذار ترس هدایتگرت باشد . ترس بدترین دشمن توست"

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 15:29  توسط مهسا  | 

یکسال گذشت همونجوری که حدس زده بودم پارسال آخرین تحویل سالی بود که با عشقم سر کردم، امشب سالگرد ازدواج آبجی دوقلوم و سالگرد شروع تنهایی های من، سالگرد جداییم از عشقم، روزی که رسماً ما رو از هم جدا کردن و در کمال ناباوری جدایی رو بهم تحمیل کردن، اگر بود شاید اشتباهام در این سال خیلی کمتر می شد شاید کمتر ضربه می خوردم کمتر غصه می خوردم و اشک می ریختم

گذشت ولی خیلی سخت تر از اونی بود که فکرش می کردم انگاری نمی تونم به این یکی عادت کنم، اگر عادت کرده بودم دیگه برا بی محلی هاش گریه نمی کردم  دیگه شب ها نبودش آزارم نمی داد هیچوقت فکرش رو نمی کردم به این زودی و به این راحتی از دستش بدم، فکر نمی کردم چند روز بگذره و باهاش حرف نزنم فکر نمی کردم کسی که لحظه لحظه عمرم رو و حتی فکرام رو باهاش در میون می ذاشتم اونقدر ازم دور بشه که حتی برا لحظه های بحرانیم هم مجبور باشم فقط بهش اس ام اس بدم و از قبل باهاش هماهنگی کنم که گوشیش کنارش باشه اونم با 2 تا اس ام اس به حساب خودش آرومم کنه؛ وقتی می دیدم خودش نیست ولی یادش باهامه، وقتی می دیدم نمی شه من و اون "ما" بشیم دیونه می شدم، وقتی با تمام حرفام و حرکاتم می خواستم توجه اش رو به خودم جلب کنم اما اون کوچیکترین توجهی به من نمی کرد و تو یه دنیای دیگه بود داغون می شدم.... دیگه از اینکه به این و اون دروغ بگم که آبجی رو فراموش کردم و دوریش عذابم نمیده، خسته شدم، از اینکه با چشمای گریون بهش اس بدم که من شادم و عین خیالم نیسته، از اینکه همیشه چشمای خیس و ورم کرده ام رو پنهان کنم خسته ام.....

جای آبجی رو با هیچکس و هیچ چیز نمی تونم پر کنم، فقط یه چی، که خیلی وفاداره و یک لحظه هم رهام نمیکنه و دیگه هم رهام نمی کنه، اونم غم و غصه ست، از همه باوفاتره، همیشه در دسترسه، نه حرفاش تغییر می کنه نه خودش، و از همه مهمتر هیچوقت خیانت نمی کنه......

گذشت زمان هم هیچی رو عوض نمی کنه بلکه چیزایی رو بهم ثابت می کنه که همیشه ازشون می ترسیدم، خدایا می خوام امسال کمکم کنی تا مثل بقیه آدما شم پا رو دلم بذارم، دیر عاشق بشم و زود فراموش کنم، خوبی ها رو فراموش کنم و بدی ها تو ذهنم بمونه، ولی خدایا دیگه مث سالهای پیش ازت نمی خوام که امسال رو آخرین سال عمرم قرار بدی، فقط این دعای منه: «بارالها، مادامی که عمر من در طاعت تو صرف گردد مرا زنده بدار و چنانچه عمرم چراگاه شیطان شود پیش از آنکه گرفتار خشم و غضب تو گردم؛ جانم رو بستان» "صحیفه سجادیه"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 12:13  توسط مهسا  | 

گفتم : در گروه خودتان چه کاره ای؟

گفت: دروازه بان دلم

گفتم: این هم شد کار؟ برو تو خط حمله.

گفت: فکرم از دروازه مطمئن نیست. دلم یک دروازه است. اگر کنترل نکنم، می بینی پی در پی گل می خوردم

گفتم: مثلا چه گلی؟

گفت: گل گناه، گل هوس،  گل دوستی های حساب نشده، گل غفلت از آینده و آخرت

گفتم: چطور است جمع شویم و با «تیم ابلیس» مسابقه دهیم.

گفت: به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم، چون می دانم که از چه زاویه ای «توپ گناه» را به طرف دروازه دلها، شوت می کنند.

گفتم: قبول، ولی از کجا این تجربه را کسب کرده ای؟

گفت: زاویه حمله ابلیس «غفلت» است و «غرور» وقتی چراغ «یاد» خاموش می شود، غرور به دشمن جهت می دهد، آنگاه گل گناه دروازه دل را می گشاید. شیطان، حریف قدری است، نمیشود آن را دست کم گرفت.

گفتم: پس تو «خط دفاع» را بیشتر دوست داری !

گفت: آدم اگر نتواند دفاع خوبی داشته باشد، مهاجم خوبی هم نمی شود.

گفتم: دیگر کدام زاویه را باید مراقب بود؟

گفت:

خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست                             باید به دفاع از دل و دیده نشست

چون شوت شود به سوی دل توپ گناه                          دروازه دل به روی آن باید بست

گفتم: دروازه بانی هم عجب لذتی دارد!

گفت: به شرط آن که گل نخوری و حمله شیطان را دفع کنی. «جهاد با نفس» به همین جهت بالاترین مبارزه هاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 20:28  توسط مهسا  | 

گفتم: بازی بدون گل هم بی جاذبه است.

گفت: زندگی بی گل، از آنت هم بی جاذبه تر است.

گفتم: « گل زندگی» به چیست؟

گفت: عمر ما یک میدان مسابقه است. فرصت هایی که ما پیدا می کنیم هر کدام مثل یک «پاس» است از بی عرضگی ماست اگر نتوانیم گل بزنیم!

گفتم: پس با این حساب، ما کلی گل خراب کرده این نتوانسته ایم کلی بزنیم. حیف از آن همه پاس های قشنگ و فرصت های طلایی!

گفت: درست است، هدر دادن عمر، بدتر از خراب کردن پاس است. به ما خیلی پاس می دهند، ولی ما «آبشار زن» نیستیم و پاس ها را خراب می کنیم. هدر دادن هر نعمت، خراب کردن یک پاس است.

بگذشت زمان دست به کاری نزدی                               بر گردن لحظه ها مهاری نزدی

صد توپ زدی تمام را کردی« اوت»                           صد پاس گرفته، آبشار نزدی

گفتم: رفتی تو والیبال !...

گفت: بازی بازی است دیگر، چه فرقی می کند؟ آنجا گل می زنند، اینجا آبشار. عمده خراب کردن پاس هاست که داریم !

گفتم: دنیا، واقعا بازیچه است.

گفت: ولی زندگی، بازی نیست!.... اگر هم بازی باشد یک بازی «جدی» است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 20:24  توسط مهسا  | 

دوباره دلم گرفته، وقتی دلت می گیره فقط آدمای بی وفا یادت میان و عهدهای شکسته شون و حرفاشون دائم تو ذهنت مرور میشن حوادث و خاطراتی یادت میان که یه روز برات خوش بودن اما وقتی زمان گذشت روزگار بهت ثابت کرد که اون خاطرات یه کابوس بودن، کابوسی که حتی یادش هم ذجر آوره،  خسته ام، از همه چیز خسته ام، از این دلگیری های بی خبر، از این گریه ها و اشک ریختن ها، خسته ام، چرا همیشه چیزی رو که نمی خوای برات اتفاق میفته اما اون چیزی رو که آروز داری بهش نمی رسی، من که دیگه زندگی کردن و نفس کشیدن رو نمی خوام چرا باید حق زندگی کردن داشته باشم تو این لحظاتی که دلت گرفته تنها همدمت میشه "معین"

برو، برو، که خسته از شکستنم من عاصی از هر عشق و هر دلبستنم، کبوترم که پر کشید ز بام تو، بیزارم از نامت به لب آوردنم......

پس از آن غروب رفتن، اولین طلوع من باش، من رسیدم رو به آخر، تو بیا شروع من باش، شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من، خط بکش رو جای پای گریه های آخر من، اسمتو ببخش به لب هام، بی تو خالیه نفسهام، خط بکش رو باور من زیر سایبون دستام، خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باشد.من پر از حرف سکوتم ،خالیم رو به سقوطم ، بی تو و آبی عشقت تشنه ام، کویر لوتم، نمی خوام آشفته باشم آروزی خفته باشم، تو نذار آخر قصه حرفمو نگفته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 22:40  توسط مهسا  | 

از کار آدمای روزگار سر در نمیارم، یه چیزایی رو از بعضی ها انتظار داری ولی انجامشون نمی دن اما درست اونا رو کسایی انجام میدن که اصلا انتظارش رو نداشتی، همین امروز، انتظار تبریک از کسی رو داشتم که با چشمهای گریون آخرین خواهشم رو ازش کردم که روز تولدم رو بهم تبریک بگه، کسی که روز تولدم و 12 دی ماه در قلبش حک شده بود بهم تبریک نگفت این حرفش هم مثه بقیه حرفاش دروغ بود دروغ دروغ،دروغ، اما در عوض از کسی تبریک شنیدم و کادو گرفتم که اصلا فکرش رو نمی کردم، روزگار و گذشت زمان خیلی چیزا رو بهم ثابت می کنه و حقیقت رو فریاد میزنه اما من نمی شنوم، در واقع می شنوم اما چون سخته ، تلخه، با حرف دلم هم خونی نداره، خودم رو به نشنیدن میزنم، به امید روزی هستم که دیگه به حرف دلم گوش نکنم، دیگه عاشق نشم، دیگه دل نبندم، دیگه حرف هیچکس رو باور نکنم، همون روز اول آشناییم این روزها رو ببینم، به امید اونروز

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 0:3  توسط مهسا  | 

در نیمه شب یه روز زمستونی ( 12 دی ماه سال 1366) ساعت 12 شب یه دختربچه ای به دنیا اومد که هیچ کس انتظار اومدنش رو نداشت، با اومدنش همه رو غافلگیر کرد و غم جدیدی به غم های مامان باباش اضافه کرد، که دیگه غم ها و مشکلاتشون رو با این غم از یاد بردن، اون روز شروع بدبختی های اونا بود، اون قل دوم بود و دختر سوم، ، تو اون سختی های زندگی که داشتن، بچه هاشون دوقلو شدن، هنوز چند روز از عمراون دختر نگذشته بود که دکترا جوابش کردن و گفتن می میره، اما نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت شانس یا بدشانسی، در هر صورت اونجوری نشد و با عوض کردن بیمارستان و دکترش، اون رو نجات می دهند و بعد از چندین ماه بستری در بیمارستان، بالاخره خوب میشه، روزها می گذره و اون زیر سایه پدر و مادرش بزرگ میشه، با اینکه هیچ کمبود محبتی نداره اما دوست داره از یکی دیگه محبت ببینه، دوست داره یکی باشه که به فکرش باشه، به امیدش شباش رو روز کنه، هنوز دوران نوجوانی رو پشت سر نگذاشته که به یکی دل می بنده و اون میشه عشق اول و همه زندگیش، همه امیدش میشه اون، تمام لحظاتش رو با فکر اون سر میکنه، نمی تونه طاقت بیاره و یه روز به معشوقش میگه، اما این یکی از بزرگترین اشتباهاش بود بعد از اون دیگه هیچ محبتی از اون نمی بینه، همش کم مُحَلّی دیگه مث سابق باهاش رفتار نمی کرد با تمام حرفا و حرکاتش اون رو از خودش می رنجوند، تا اینکه بعد از چندسال کلنجار رفتن با خودش، بالاخره از اون ناامید میشه و به خودش تلقین میکنه که دیگه اون رو دوست نداره.

تک تک لحظه های زندگیش رو با آبجی دوقلوش می گذرونه همراهش، غم خوارش، هم بازیش، هم کلاسیش، هم دانشگاهیش، توی تمام مشکلاتش دلش به این خوش بود که آبجیش رو داره، تنها تکیه گاه و مونس شب هاش و همه امید و انگیزه اش برای زندگیش، آبجیشه، تو فکر با اون بودن براش یه امید زندگی بود ، وقتی که اوج نیازش به آبجیش بود و درست زمانی که بیشتر از هر وقت دیگه به اون نیاز داشت آبجیش رو هم ازش گرفتنش، بعد از 22 سال اونا رو از هم جدا کردن، سخت ترین روزای زندگیش همون روزا بود درست وقتی با تلخ ترین حقیقت زندگیش روبرو شد تنها غمخوارش رو ازش گرفتن، توی سرنوشت سیاهش تنهاش گذاشتن، آبجیش ازدواج کرد، و اون مجبور بود خودش رو خوشحال نشون بده، هیچ کس دردش رو نمی فهمید، توقع داشتن راحت ازش دل بکنه، بخاطر گریه کردن ها و ناراحتی بودناش اون رو محکوم می کردن، توقع داشتن 22 سال خاطره را چند روزه فراموش کنه،  اون روزا خیلی خیلی براش سخت گذشت، از یک طرف طاقت اینکه ببینه دیگه تمام توجه آبجی و معشوقش به یکی دیگه جلب شده نداشت، و از یک طرف فکر جدا شدن از اون دیونه اش می کرد و در کنارش هم میاست طعن و کنایه های اطرافیان رو هم گوش کنه، تا چند ماه نصفه شب ها بیدار میشد و با آبجیش که تو خواب ناز بود صحبت می کرد، چقدر نازش می کرد،اما تا به خودش اومد دید اون هم تنهاش گذاشت،

فقط کارش شد گریه های شبونه، تنها همدمش شد آهنگای غمگین، اما بازم اشتباه کرد اون جای آبجیش رو با غریبه ها پر کرد غریبه هایی که اصلا حال اون رو نمی فهمیدن، فقط قول میدادن، قول همراهی، قول غمخواری، اما نه، همشون غم به غماش اضافه کردن به طوریکه غم جدایی از آبجیش رفت تو حاشیه، این روهم دیر فهمید ضربه های روحی زیادی خورده بود.

اون دختر منم، حالا تا به بن بست می رسم به خدا شکایت می کنم که چرا من رو همون روزهای اول زندگیم ، نبرد، چرا وقتی پاک بودم منو نبرد، چرا بهم فرصت زندگی داد، اون که می دونست من بنده خوبی براش نمی شم چرا نبردم، هیچوقت برا این ها جوابی پیدا نمی کنم، هیچوقت...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:51  توسط مهسا  | 

فردا تولدمه ، تولد بهمون تذکر می ده که یک سال دیگه از عمرت گذشت طبق روال 2 سال پیش ، امسلا هم بد گذشت، تو این یکسال چه حرفا که شنیدم ، چه بی وفایی ها از چه کسایی که برام عزیزترین بودن ندیدم چه اشکا که نریختم چه غصه های که نخوردم و بالاخره چه گناها که نکردم، برا همینه فلسفه تبریک رو نمی فهمم تبریک می گن که به این دنیایپست و آدمای بی وفاش اومدی یا که تبریک می گن که یکسال دیگه هم عمر کردم و بی وفایی های بیشتری دیدم و غصه ها و اشک های بیشتری ریختم و روزهای بدتری رو هم دیدم و فهمیدم که همیشه روزهای بدتری هم است هرسال آرزوی سال پیش رو می کنم چون هر سال ، بدتر از پارساله دیگه دعا نمی کنم تولد آخریم باشه، چون دیگه این شده برام یه آرزو، امسال هم نث هر سال از کسی که آرزومه بهم تبریک بگه ، هیچ تبریکی نشنیدم، مهم نیست دیگه به همه چی عادت کردم به غم، اشک، غصه، حسرت، سخت ترین کار برام شاد بودن شده، ترک کردن همدمی مث اشک برام سخته، آخه اشک برآمده از دلم هسته، هر چی بهش بگی، هیچ وقت رسوات نمی کنه، همیشه در دسترسه، هیچوقت ترکت نمی کنه و از همه مهمتر بهت آرامش میده، پس هیچوقت دلم نمی آد یه همچین همدمی رو رها کنم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 13:50  توسط مهسا  | 

دوباره غروب جمعه شده، ناخودآگاه دلم گرفته، این غروب، غربت و بدبختی های آدم رو بهش یادآوری می کنه، این دو سه روزه هم با همه دلتنگی ها و تنهایی هام سپری شد،دوری آبجی گلم رو این دفعه هم تحمل کردم هرچند به روی خودم و خودش نمی آوردم اما ته دلم خیلی دلتنگش بودم، دیروز هم که یه اتفاقی برام افتاد که هنوز تو حکمتش موندم، نمی دونم خدا می خواست چی رو یادم بیاره، درست همونجای پارسال، همون آدم، همون زمان بین اون جمعیت، جلوم ظاهر شد، نمی دونم حکمتش چی بود این بود که یادم بیاره، که درس عبرت بگیرم که بگه آدم شدنی نیستم، یا بگه ببین چقدر عوض شدی کی بودی و کی شدی،  نمی دونم، ولی اینو خوب می دونم، رسم این دور و زمونه، شده رفتن و شکستن، دور عشق یه خط کشیدن، دل به هیچ کسی نبستن، تنهایی شده یه عادت؛ عاطفه، کالای نابه؛ خوشی و خوشبختی هامون رویای شیرین خوابه، فاجعه است وقتی بفهمی همدم و هم قسم تو، تو رو از خاطرش برده؛فاجعه ست وقتی بفهمی اونکه دل بهش سپردی، شده به مرگ تو راضی؛ وفا و مهر و محبت شده بازیچه و بازی، می دونم باور نداری، اما زندگی همینه ، هیچ کی حوصله نداره پای صحبت هات بشینه؛ دیگه حالم از این دنیا و آدمای سنگ دل و بی رحم به هم می خوره اما افسوس که راهی جز زنده موندن ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 17:14  توسط مهسا  | 

آهای روزگار چرا با من لج افتادی، چرا همش برام بد میاری، چرا بی وفاها رو سر راه من میذاری، چرا تا به یکی وابسته میشم ازم می گیریش، چرا نمی ذاری منم روی خوش زندگی رو که ازش صحبت می کنن ببینم، چرا هنوز یه غم برام عادی نشده غم جدیدی برام میاری، چقدر سیاهی، چقدر گریه، هنوز بسم نشده مگه چکار کردم، به کی بد کردم که حالا باید تاوانش رو اینجوری پس بدم طوری نیست تو هم هرکار خواستی با من بکن منم فقط میشینم و نگات می کنم آخه دیگه عادت کردم به بی وفایی ها، به بی وفاها، به خداحافظی ها، به سکوت اجباری به دروغای قشنگ، به همه چی عادت کردم از امشب تصمیم گرفتم راه جدیدی برم این راه اراده می خواد تا حالا چندین بار توش رفتم اما اول راه نتونستم و برگشتم هیچ کس هم به غیر خودم نمی تونه بهم کمک کنه، خیلی سخته همه میگن غیرممکنه بتونی، ولی امیدوارم بتونم فقط اراده می خواد که سسته ، کمک خدا رو می خواد که ندارمش ، ایمان می خواد که ضعیفه، ولی باز هم با همه نداشته هام سعی می کنم بتونم امیدوارم... .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 20:7  توسط مهسا  | 

عشق اولم! بیشتر از هر زمانی این روزا بهت احساس نیاز می کنم؛ این روزا دوباره عشقت تو دلم زنده شده، شایدم بهم ثابت شده هیچکس برام "تو" نمیشه، کاش کنارم بودی می تونستم برات دردو دل کنم، بگم چه حماقت هایی کردم، چه بلاها سرم اومد، چه روزایی رو پشت سر گذاشتم، روزایی که ثانیه ثانیه شون عذاب بود، بگم به چه نامهربونی هایی دل بستم، تو وجود چه آدمای به ظاهر خوبی به دنبال تو می گشتم، بهش بگم الان دو ساله اشک ریختن شبانه عادتم شده، بگم در اوج دلتنگی و با چشمای خیس و دست های لرزان چه همه sms برات می نویسم؛ اما پس از اون دیگه جلو دلم رو می گیرم و به خودم اجازه نمی دم بفرستشون

میدونی چیه فکر کنم تو هم دیگه منو نمیشناسی؛ یادت رفته مهسا کیه، همونی که عاشقانه ،صادقانه دوستت داشت کیه، مشکلی نیست دیگه به فراموش شدن عادت کردم (به امید روزی که فراموش کردن هم عادتم شه) بخدا آرزو دارم یه لحظه صدات رو بشنوم اما نه! زنگ هم نباید بزنم ، گلم نازنینم با وجود همه کم توجهی هات، با همه بی محبتی هات، با همه دعوا کردنات،ضایع کردنات بازم می گم "عشق اول بهترین عشق"  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 23:30  توسط مهسا  |